یادی از گذشته...
ولی موضوع جالبی ديگر روز گذشته اتفاق افتيده بود. صحنه را داخل گيمه مينويسم تا بهتر خوانده شود.
"به آهسته گی دروازه را باز کردم. اطراف در دروديوار همه جا عکس ها و پوستر های عجيب و غريبی نصب شده بود. موسيقی چالان بود. خواننده ای تلاش ميکرد برایم چيزی بشنواند ولی اين من بودم که بوی هم نميبردم. کسی در چوکی شيشته بود و دور گردنش دستمالی را محکم پيچيده بود. او به اطراف نگاه نميکرد بلکه مستقيم به روبرو نظر انداخته بود. شخصی دومی که پشت سرش بود بالای ميز نشسته بود و قيچی ای در دست داشت. قصه کوتاه به خيال وطنی ازش پرسيدم که بعد از اين شخص کسی ديگری به نوبت است. جناب شان بسيار با مهربانی فرمودند که ايشان تا هفته آينده همين روز وقت ندارند و بايد برای هفته آينده وقت بگيرم. خو بعد از تعين قرار ملاقات از آنجا خارج شدم."
بيادر اين اولين باری بود که بايد به خاطر اصلاح موی وقت ميگرفتم آنهم يک هفته. برای کسانی که به اين چيز ها عادت دارند اين يک حرف عادی است. ولی برای من که بار های به ديدن والی محترم ولايت ما رفته ام حتی يک روز وقت هم درکار نبود است چه برسد به يک هفته. باش که ديگه بری چی وقت خات گرفتيم.
هر روز که به طرف دانشگاه ميروم مجبور استم چندين چهار راه و پنج راه و غيره را عبور کنم. ولی در يک قسمت راه بايد از يک سرک عبور کنم که در آن موتر ها به سرعت بالا در حرکت استند. هر روزی که از اين سرک عبور ميکنم - خود را کرزی فکر ميکنم. يادش بخير ده وطن ما وزير که شدن بيادر کلی وطن همراه کوه و دشت و سرک و مردمش مالک ميشن. بيادر ديگه از وزير صاحب کده کسی ديگه بالاتر نيست. رئيس جمهور خو مالک الملک است. هر باری که اينها از يک نقطه به نقطه ديگری شهر ميروند، صايب سرک ها بند و پس کوچه ها سرک عمومی ميشود. اينکه من چرا خود را کرزی فکر ميکنم عين گپ است بيادر. ما خو اينرا به ارث برده ايم که به قدرت که رسيديم بيادر هر کاری که دل ما خواست کنيم. القصه بيادر مه ده اينجه ده هيچ قدرتی مدرتی نرسيديم ولی خدا خير بته اينا را که هوس به قدرت رسيدن ما ولو بری يک لحظه را برآورده ساخته اند. بيادر ده ای سرکی که مه تير ميشم يک سويچ است بری پياده رو ها. همی سويچه ميزنم چراغ ها سرخ ميشه و سرک بند. اينه هميس دگه که بری يک لحظه خوده کرزی حساب ميکنم. ميفامم هموتو که مردم کابل از اينکار وزيرصاحبا خوششان نميايد - مردم اينجه هم از اينکار من خوششان نميايد، ولی چی کنم بيادر خود خواهی هم يک مجبوری است.
حالی دگه بايد برم ده غول وال مارت که يک زره غله و دانه بخرم. تا بعد پدرود...
هر کس چيز های برای گفتن دارد. بعضی ها همين طوری ميگويند، بعضی با نظم و بعضی ها هم با موسيقی و ساير طريقه. من دوست دارم بنويسم. در مورد هر آنچيزی که به نوعی به من ارتباط دارد و يا بالای من اثر ميگذارد. در اينجا چيز های برای خواندن گذاشته شده اند که ارزش علمی و يا اکاديميک ندارد - بلکه نوشته های يک انسان عادی است. تجربياتی روزمره از زندگی است. نام اين وبلاگ را موج گذاشتم زيرا همين امواج خشن زندگی است که سرنوشت ما را (اگر سرنوشتی در کار باشد) رقم ميزند. زمستان با همه سختی هايش ميرود، بهار ميايد و همه جا را غرق گل و شگوفه مينمايد ولی اينهم پايدار نيست زيرا گرمی تابستان ديار من همه چيز را نابود ميسازد و زبان را در حلق ميچسپاند. نميتوانم بگويم در اينجا چه خواهم نوشت زيرا خود نميدانم. ولی يک چيز را به جرئت گفته ميتوانم "خواهم نوشت".